آنه!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت.
آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.
آنه!
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست
روزی ... با خدا راز و نیاز کردی که ای خدا! به خاطر سیب که تبعیدمون کردی به زمین، به خاطر آب انگور هم که میفرستیمون جهنم!فکر کنم کلا با میوه مشکل داریا..!
زنان قـــــــــوی ... دردهای خود را مانند کفشهای پاشنه بلند میپوشند ! مهــم نیست چقـــــدر اذیت می شوند شما فقــــــط زیبایی آنهـا را می توانید بینیــد ...